محمد خزائلى

267

شرح بوستان ( فارسى )

يكى گفت از آن حلقهء اهل راى : * عجب دارم اى مرد راه خداى مگس را تو چون فهم كردى خروش ، * كه ما را به دشوارى آمد به گوش ؟ تو آگاه گردى به بانگ مگس ، * نشايد اصم خواندنت زين سپس تبسم‌كنان گفتش : اى تيزهوش ، * اصم به كه گفتار باطل نيوش ( 1 ) كسانى كه با ما به خلوت درند ، * مرا عيب‌پوش و ثنا گسترند چو پوشيده ( 2 ) دارند اخلاق دون ، * كند هستيم زير و طبعم زبون فرا مينمايم كه مى نشنوم ، * مگر كز تكلف مبرا شوم چو كاليو ( 3 ) دانندم اهل نشست ، * بگويند نيك و بدم هرچه هست اگر بد شنيدن نيايد خوشم ، * ز كردار بد دامن اندر كشم به حبل ستايش فرا چه ( 4 ) مشو * چو حاتم اصم باش و غيبت شنو ( 5 ) سعادت نجست و سلامت نيافت ، * كه گردن ز گفتار سعدى بتافت حكايت ( 19 ) [ عزيزى در اقصاى تبريز بود . . . . ] عزيزى در اقصاى تبريز ( 6 ) بود ، * كه همواره بيدار و شبخيز بود